اشعاری ازشعرای سبک قدیم وسپید

غزل

یاد باد آنکه نهانت نظری با ما بود

رقم مهر تو بر چهره ما پیدا بود

یاد باد آنکه چو چشمش به عتابم می کشت

معجز عیسویت در لب شکرخا بود

یاد باد آنکه صبوحی زده در مجلس انس

جز من و یار نبودیم خدا با ما بود

یاد باد آنکه رخت شمع طرب می افروخت

و یم دل سوخته پروانه بی پروا بود

یاد باد آنکه در آن بزمگه خلق و ادب

آنکه او خنده مستانه زدی صهبا بود

یاد باد آنکه چو یاقوت قدح خنده زدی

در میان من و لعل تو حکایت ها بود

یاد باد آنکه نگارم چو کمر بر بستی

در رکابش مه نو پیک جهان پیما بود

یاد باد آنکه خرابات نشین بودم و مست

و آنچه در مسجد امروز کمست آنجا بود

یاد باد آنکه به اصلاح شما میشد راست

نظم هر گوهر ناسفته که حافظ را بود

حافظ

//////////////////////////////////

غزل

به لوح سینه عاشق خطوط کینه میمیرد

محبت کن که دل چون سرد شد درسینه میمیرد

مرنجان خاطری را گر  دوام دوستی خواهی

که با گرد لطیفی نور در آئینه میمیرد

نمود نقش ایوان میفریبد دل از این مردم

اساس زحمت بنا درون چینه میمیرد

ز بام گنبد نخوت برون آ گر کسی هستی

که تکبیر ریا در مسجد آدینه میمیرد

دلت را زنده با نور حقیقت کن که این پیکر

اگر عریان و گر در کسوت پشمینه میمیرد

شتابان هر طرف تا کی برای کسب زور وزر

که گنجور عاقبت با حسرت گنجینه میمیرد

بگرد آلوده دامان نقد هستی داده از دستی

برم حسرت که بی اندیشه نقدینه میمیرد

معینی کرمانشاهی

غزل

 

باغبان گر چند روزی صحبت گل بایدش

برجفای خار هجران صبر بلبل بایدش

ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال

مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش

رند عالم سوز را با مصلحت بینی چکار

کار ملک است آنکه تدبیر و تامل بایدش

تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافری است

راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش

با چنین زلف و رخش بادا نظر بازی حرام

هر که روی یاسمین و جعد سنبل بایدش

نازها زان نرگس مستانه اش باید کشید

این دل شوریده تا آن جعد و کاکل بایدش

ساقیا در گردش ساغر تعلل تا به چند

دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش

کیست حافظ تا ننوشد باده بی آواز رود

عاشق مسکین چرا چندین تحمل بایدش

حافظ

/////////////////////////////////////////////

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1388ساعت 20:17  توسط پیام  | 

غزل

بوی جوی مولیان آید همی

یادیار مهربان آید همی

ریگ آموی درشتی راه او

زیرپایم پرنیان آید همی

آب جیحون از نشاط روی دوست

خنگ مارا تا میان آید همی

ای بخارا شاد باش و دیر زی

میرزی تو شادمان آید همی

میر ماه هست و بخارا آسمان

ماه سوی آسمان آید همی

میرسرو است وبخارا بوستان

سرو سوی بوستان آید همی

رودکی

/////////////////////////////////

غزل

جنگ از طرف دوست دل آزار نباشد

یاری که تحمل نکند یار نباشد

گر بانگ بر آید که سری در قدمی رفت

بسیار نگوئید که بسیار نباشد

آهنگ دراز و شب دیجوری مشتاق

با آن نتوان گفت که که بیدار نباشد

گر دست به شمشیر بری عشق همانست

آنجا که ارادت بود انکار نباشد

مرغان قفس را المی باشد و شوقی

کان مرغ نداند که گرفتار نباشد

سعدی حیوان را که سر از خواب گران شد

در بند نسیم خوش اسحار نباشد

آن را که بصارت نبود یوسف صدیق

جائی بفروشد که خریدار نباشد

سعدی

//////////////////////////////

غزل

ساز کن بساز ما تو ساز خویشتن

تا مگر در پرده گویم با تو راز خویشتن

زار مینالی تو هم ای ساز گویا همچو  من

ناله ها داری زیار دلنواز خویشتن

مهر ورزی بین که افزایم نیاز خویش را

هر چه آن بی مهر افزاید بناز خویشتن

با همه خونین دلی چون لاله می سوزم ولی

با کسی هرگز نمی گویم نیاز خویشتن

گر چه عمری سوختیم اما نبردم عاقبت

غیر حسرت بهره از سوز و گداز خویشتن

میکنم افسانه کوته تا نگویم بعد از این

با سر زلف تو از شام دراز خویشتن

مژده بر هر در زدم کس چاره دردم نکرد

خود مگر گردیم روزی چاره ساز خویشتن

مصطفی قمشه ای (مژده)

////////////////////////////////////////////

غزل

بگذار تا  بگرییم چون ابر در بهاران

کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران

هر کس شراب فرقت روزی چشیده باشد

داند که سخت باشد قطع امید واران

با ساربان بگوئید احوال آب چشمم

تا بر شتر نبندد محمل به روز باران

بگذاشتند ما را در دیده آب حسرت

گریان چو در قیامت چشم گناهکاران

ای صبح شب نشینان جانم به طاقت آمد

از بس که دیر ماندی چون شام روزه داران

چندین که بر شمردم از ماجرای عشقت

اندوه دل نگفتم الا یک از هزاران

سعدی به روزگاران مهری نشسته بر  دل

بیرون نمی توان کرد الا به روزگاران

چندت کنم حکایت ؛هست اینقدر کفایت

باقی نمی توان گفت الا به غمگساران

سعدی

در بیت آخر بجای هست واژه های دیگری در کتب مصححین ایشان موجود است

///////////////////////////////////////

غزل

هر دم تمنائی کند از من دل شیدای من

شیدا شدم من همچو دل ای وای دل ای وای من

چندان نشد دامان دل کوته ز دست آرزو

کز هر طرف از دست او شد بسته دست و پای من

کار من و دل عاقبت دانم به رسوائی کشد

از حسن روز افزون او از عشق پا بر جای من

گویند روز هر کسی آئینه فردای اوست

از تیره روزی های من پیدا بود فردای من

پارسای تویسرکانی

///////////////////////////////////////////////////////////

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 15:8  توسط پیام  | 

غزل

ای کاش جان بخواهد معشوق جانی ما

تا مدعی بمیرد از جان فشانی ما

تا در میان نباشد معشوق جانی ما

مردن چه فرق دارد با زندگانی ما

سودای او گزیدیم جنس غمش خریدیم

یارب زیان مبادا در بی زیانی ما

ترک حیات گفتیم کام از لبش گرفتیم

الحق که جای رشک است بر کامرانی ما

در عالم محبت الفت به هم گرفتند

نا مهربانی او با مهربانی ما

در عین بی زبانی با او به گفته گوئیم

کیفیت غریبی است در بی زبانی ما

غزل زیبائی از پیر بسطام فروغی بسطامی

////////////////////////////////////////////////////////////

غزل

دنیا همه هیچ است چه جویی ثمر از هیچ

خواهی که همه چیز شوی در گذر از هیچ

در بحر بلا خیز فلک مهر و وفا نیست

غواص خردمند نجوید گهر از هیچ

بر مکنت جبار جهان غره چرایی

ای ذره تر از ذره و ای  هیچ ترازهیچ

انگار که از جاه شدی نادر دوران

کی میشود افزوده تراززیب وفراز هیچ

گیرم که جهان یکسره از آن تو باشد

جز هیچ توان بهره گرفتن؟مگر از هیچ

غزل از حسین امام همایون شهری

///////////////////////////////////////////////////////

غزل واره

بیا مرگا دل تنهای من بین

بیا درد و غم وسودای من بین

بیا بنگر به قلب پاره پاره

بیا سوزدل وغمهای من بین

ز بحر دیدن دریای غم ها

بیا این بیکران دریای من بین

به شاخ خشک مرگ و نا امیدی

بیا این بلبل شیدای من بین

اگر پیمانه خواهی پیش من آی

بیا هر دم به کف صهبای من بین

تجلی گاه درد و حسرتم من

بیا مرگا دل تنهای من بین

بدنبالت دویدم بهر بوسه

اگر باور نداری پای من بین

پیام سروش

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 7:9  توسط پیام  | 

الا ای بی وفا لیلی کرامت کن؛ مرنجانم

که در صحرای عشق تو چو مجنون پریشانم

اگرآئی به دیدارم تو ای زیباتر از زیبا

بروبم خاک پایت را به این جاروی مژگانم

من این شمع وجودم را به امید تو سوزاندم

بیا امشب به دیدارم که من تا صبح نمی مانم

تو ای زاهد مکن منعم ز سوزش در غم هجران

که چون پروانه عاشق شهید راه هجرانم

در این زندان بی روزن لبم هرکز نمی خندد

به امید اجل باشد اگر بینی که خندانم

چه زیبا گفته ای خواجوکه من در عالم خاکی

(سبکساری گران سیرم؛سبک روحی گرانجانم)

دل نازک ز مینایم شکست از سنگ غم هایم

سه تار عمر من جانا گسست از تیغ حرمانم

تو ای ساقی شرابی ده رهایم کن از این غمها

که چنگ غم در این شبها میازارد گریبانم

سروش

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 7:6  توسط پیام  | 

غزل واره

هرجا نگرم صورت زیبای تو بینم

بر گل نگرم قامت رعنای توبینم

ساقی چه عزیزی که در این بادیه دهر

هرجا نگرم شیشه ومینای تو بینم

جانا کرمی کن که دراین خانه تاریک

نوری بدمد تا قد وبالای تو بینم

یارب بفرست موسی عمران دگر را

تا در کف او آن ید بیضای تو بینم

یارب من درویش که دل کندم از این دهر

یکدم نظری تا رخ و سیمای تو بینم

پیام سروش

                 1367                                                       

///////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

غزلی از استاد بهار

باز پیمان بست دل با دلبری پیمان گسل

سحر چشمش چشم بند و بند زلفش جان گسل

دوست کش ؛بیگانه پرور؛دیرجوش وزودرنج

سست پیمان ؛سخت دل؛مشکل پسند آسان گسل

درنگاه تند چون قاتل ز مجرم جان ستان

درعطای بوسه چون سیر از گرسنه نان گسل

لفظ آتشبار او یاس آور و امیدسوز

نرگس بیمار او دردافکن ودرمان گسل

غمزه اش در دلبری یغما گر و مردم فریب

طره اش در کافری تقوی کش وایمان گسل

دست هجرش فرش عیش و صفحه شادی نورد

شورعشقش بیخ عمرورشته عمران گسل

انبساط روح را با جوهرحرمان زدای

ارتباط وصل رابا خنجر هجران گسل

لعل گوهر بیز او گاه سخن مرجان فروش

مزه خونریز او وقت غضب شریان گسل

نیست دل ز ایران گسستن خوش ولی ترسم بهار

دل ز ایران بگسلد ز ین فتنه ایران گسل

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 23:14  توسط پیام  | 

غزل واره

درعشق تو دیوانه ام؛ویرانه ای باید مرا

مست از می میخانه ام پیمانه ای باید مرا

از چشم افسون سازتو افسون شود هردیده ای

آری شدم افسون ز تو ؛افسانه ای باید مرا

از عشق شیرین ات صنم ؛صدها چومن فرهاد شد

درسینه کوه جنون کاشانه ای باید مرا

برشمع توپروانه ام ای شمع جمع عارفان

شمع ام ز نار عشق تو پروانه ای باید مرا

در راه وصلت ای صنم من دین و ایمان داده ام

اکنون به این رندانه گی میخانه ای باید مرا

پیام سروش       1368

 

////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

غزل واره

غمش چون بر دلم بنشست و جا کرد

در دل را به روی فتنه وا کرد

الهی دیده ام جزغم مبیناد

که دل با دلبرم او آشنا کرد

چو از پیشم برفت آن یارشیرین

هزاران فتنه و غوغا بپا کرد

خراب آباد دل ویرانه ای ساخت

مرا با بوف و کرکس همنوا کرد

چو دل با آن پری رخ آشنا شد

مرا بر محنت و غم مبتلا کرد

به شطرنجش متاع جان و دل رفت

خدایا جان و دل را بینوا کرد

خدایا بر دل زارم نظر کن

ببین آن دلربا با دل چها کرد

پیاما چند گویی از غم دوست

که او رفت و من و تنها رها کرد

ندارد عهد خوبان اعتباری

کدامین دلربا بر تو وفا کرد؟

پیام سروش

///////////////////////////////////////////////////////////////////////

غزل

تنها توئی تنها توئی در خلوت تنهائیم

تنها تو میخواهی مرا با اینهمه رسوائیم

ای یار بی همتای من سرمایه سودای من

گر بی تو مانم وای من وای از دل رسوائیم

جان گشته سرتا پا تنم از ظلمت تن ایمنم

شد آفتاب روشنم پیدا به نا پیدائیم

من از هوسها رسته ام ازآرزوها جسته ام

مرغ قفس بشکسته ام شادم ز بی پروائی ام

دانی که دلدارم توئی دانم خریدارم توئی

یارم توئی یارم توئی شادی از این شیدائیم

آن رشک ماه و مشتری آمد به صد افسونگری

گفتم به زهره ننگری ای دولت بینائیم

زهره (منصوره اتابکی )

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 12:33  توسط پیام  | 

دلم از آتش غم چون ژر پروانه بسوخت

جان من در عطش بوسه جانانه بسوخت

درددیوانگیم دوش به محفل گفتم

به پریشانی من محرم وبیگانه بسوخت

آهی از سینه کشیدم به همان آتش آه

دل بشکسته شمع وپرپروانه بسوخت

من ندانم که چه سریست در این بوسه تو

هرکه بوسید لبت جامه به شکرانه بسوخت

بعد اطز این منزل من گوشه این میکده هاست

که دل سوخته از فرقت پیمانه بسوخت

شهره شهر شدم تا که شدم عاشق  دوست

جانم از طعنه هر عاقل و فرزانه بسوخت

سوزش شمع نه از شعله ز حسرت باشد

مجمر سینه ام از حسرت پروانه بسوخت

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم بهمن 1388ساعت 23:28  توسط پیام  | 

من از اون آسمونه آبی میخام              تصنیف

من از اون شبهای مهتابی میخام

دلم از خاطره های بد جداست

من از او وقتای بی تابی میخام

من میخام یه دسته گل به آب بدم

آرزوهام وبه یک حباب بدم

سیبی از شاخه حسرت بچینم

بندازم تو آسمونو تاب بدم

گل ایوونه بهاره دله من

یه بیابون لاله زاره دله من

مثل یک عطر گل اقاقیا

دلم آواز میکنه بیابیا

تو بری پشت علفها گم بشی

من میمونمو گل اقاقیا

این تصنیف توسط بانوی آواز ایران خانم سیمین قانع اجرا شده است متاسفانه شاعر تصنیف برای بنده آشنا نیست هرکس شاعر آن را بشناسد به اینجانب معرفی کند.

/////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////تا قلم در دست غداری بود

لاجرم منصور بر داری بود

///////////////////////////////////////////////////////////////////////////

گل به تاراج رفت وخار ماند

گنج را برداشتند و مار ماند

////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

اظهار عجز نزد ستم پیشه زابلهی است

اشک کباب باعث طغیان آتش است

فرخی یزدی /////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

هرلحظه مزن در که در این خانه کسی نیست

بیهوده مکن ناله که فریاد رسی نیست

شهری که شه وشهنه وشیخش همه مستند

شاهد شکند شیشه که بیم عسسی نیست

آزادی اگر میطلبی غرقه به خون باش

کین گلبن نوخاسته بی خار و خسی نیست

دهقان رهد از زحمت ما یک نفس اما

آن روز که دیگر زحیاتش نفسی نیست

با بودن مجلس بود آزادی ما محو

چون مرغ که پا بسته ولی در قفسی نیست

گرموجد گندم بود از چیست که  زارع

از نان جوین سیر بقدر عدسی نیست

هر سر به هوای سروسامانی و ما را

در دل بجز آزادی ایران هوسی نیست

تا زند برند اهل جهان گوی تمدن

ای فارس مگرفارس ما را فرسی نیست

در راه طلب فرخی ار خسته نگردید

دانست که  تا منزل مقصود بسی نیست

شهید الا شعرا فخرالشعرا فرخی یزدی دهن دوخته

////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

کی روا باشد که گردد عاشق غمخوار؛خار

در ره عشق تو اندر کوچه و بازار ؛زار

در جهان عیشی ندارم بی رخت ای دوست ؛دوست

جزتو در عالم نخواهم ای بت عیار؛یار

از دهانت کارگشته بر من دلتنگ؛تنگ

با لب لعل تو دارد این دل افکار ؛کار

هرچه میخواهی بکن با ما تو ای طناز ؛ناز

گرئهی یک بوسه ام زان لعل شکربار؛بار

ساقیا زان آتشین می ساغری لبریز ؛ریز

تا به مستی بر زنم در رشته زنار؛نار

مطربا بزم سماع است و بزن بر چنگ ؛چنگ

چشم خواب آلوده گان را از طرب بیدار؛دار

ای صبوحی شعر تو آرد به هر مدهوش؛هوش

خاصه مدهوشی که گوید دارم از اشعار ؛عار

غزلی دلکش از شاطر عباس صبوحی

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت 1:46  توسط پیام  | 

                      شعری آذری از استاد شهریار

گون وارکه هئچ زاد اولماز

گون وار که هر زاد اولی

گون وارآغزقالاربوش

گون واردوولی داداولی

////////////////////////////////////////////////////////////////

ایاغ دان دوشموشم ساقی ؛یاپیش الدن ایاغ ائبله

الینده ساغرزرین گووروم همواره وارالسون

قزل گول غنچه سی تک لخته لخته قان اولان گونلوم

آچلمازبیرده عالمده اگریوزمین بهار اولسون

نه شه چاره وار بیز میلته یاران نه مجلسدن

بیزه هر کیمسه یار اولسا اونا الله یار اولسون

شعر از

///////////////////////////////////////////////////////////////////

آنکه یکسان دید خلق از نیک پنداری بچشم

کرد در عین جهان بینی جهانداری بچشم

ای که عیب من کنی گر عیب کردن واجب است

از چه عیب خویشتن هرگز نمی آری بچشم؟

رفع عیب چشم خود کن زانکه دیگرگون شود

رنگ عالم؛شیشه رنگین چو بگذاری بچشم

وه که در این ماجرا تنها گناه چشم نیست

طینت به نیز دائم میکند یاری بچشم

دوربین عکس نزد عیب جوخوانده است درس

آنچه میبیند نماید با نگونساری بچشم

پرتوآنان را که ایزد چشم دل کرده است باز

شغل عینک داده اند از روی ناچاری بچشم

پرتو بیضایی /

////////////////////////////////////////////////////////////////////

ما چون ز دری پای کشیدیم کشیدیم

امید ز هر کس که بریدیم بریدیم

دل نیست کبوتر که چو  برخاست نشیند

از گوشه بامی که پریدیم پریدیم

رم دادن صید خود از آغازغلط بود

حالا که رماندی و رمیدیم رمیدیم

کوی تو که باغ ارم وروضه خلد است

انگارکه دیدیم ندیدیم ندیدم

صدباغ بهار است وصلای گل و گلشن

گرمیوه یک باغ نچیدیم نچیدم

سرتا به قدم تیغ دعاییم و تو غافل

هان واقف دم باش رسیدیم رسیدیم

وحشی سبب دوری و این قسم سخنها

آن نیست که ما هم نشنیدیم ؛شنیدیم

وحشی بافقی

/////////////////////////////////////////////////////////////////

جانا به دل افروزی تو نیست درین شهر

درعشق تو دیوانه ترازمن نبود هیچ درین دهر

هرکس که بدل عشق جهانسوز تو گیرد

از دل ننهد عشق تو را گر بخوردزهر

پیام ارمیا

//////////////////////////////////////////////////////////////

هرذره که در خاک زمینی بوده است

پیش از من وتوتاج و نگینی بوده است

گرد از رخ نازنین به آزرم فشان

کان هم رخ خوب نازنینی بوده است

خیام

//////////////////////////////////////////////////////////////

 ازآمدنم نبود گردون را سود

وز رفتن من جاه و جلال اش نفزود

وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود

کاین آمدن ورفتنم از بهر چه بود

خیام مدمآ

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت 1:42  توسط پیام  | 

مرغ دل را می رباید خال بی همتای تو     

دیده ام خونین بود از دیده شهلای  تو

سرکشیده قامتت برآسمان نیلگون

خم شود سرو روان از قامت رعنای تو

گرببوید زلف تو سوداگر مشک و ختن

باز بندد طبله را از زلف عنبرسای تو

این دل سرگشته ام شد عاشق و دیوانه ات

دام بر شیطان نهد آن چهره زیبای تو

مست و دیوانه شودازاین شراب خالص ات

گربنوشد هرکسی از ساغرومینای تو

شمع و پروانه شودهرکس که بیند روی تو

شمع دل را می گدازد آنکه شد جویای تو

 ورق خالی دیدیم واین غزلواره گفتیم پیام سروش محرم1388

///////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

جوانی عشق در پی دارد

 خاصه برای

 ایران که مولد من و ارمیای من است .(بایسته دیدم که بگویم من ایرانی ام ایران قسمتی از این کره خاکی است .پس جهان وطن من و ماست .ناسیونالیسم کهنه دست آویزی است در دست سیاست پیشگان بی خاصیت گاهی به این آویزند گاهی به دین آمیزند)

پس ایران ویران

بدست من و ارمیا

آبادان تواند شد

میدانم که شباهنگام

ارواح آبا واجدادم

تنهایمان نمی گزارند

چون من و ارمیا

تکرار ایشانیم

گربدانیم

که اولاد ارمیا نیزدر این خاک بزیند زیستنی شایسته هیبات پرشکوه انسان .

در ره عشق وطن مردانه جان بازد پیام

همچوعشقی در رهش سینه سپر سازد پیام

دل به ایران داده است همچون بهار و فرخی

بیرق آزادیش آخر برافرازد پیام

یا که در راه وطن جانانه جان بازد سروش

یا که ایران را ز بیگانه رها سازد پیام

فرخی استاد آزادی بهار هم مکتبش

از پی استاد خود آخر فرس تازد پیام

بربهار وفرخی هم بر سوار جنگلی

برمرادعشقی و اشرف همی نازد پیام

بر روان پاکشان سوگند هم بر راهشان

خانه کفر و ستم از هم براندازد پیام

7/4/1368دانم که خرده زیاد دارد این مثلا شعرولی هوای آن از دور انداختن اش منصرفم کرد

دعوی شاعری نداشته ام دل نوشته در قالب شعر است .

1-بیت اول مصرع دوم منظورمیرزاده عشقی شهید عشق ایران است

2-بیت دوم مصرع اول به ترتیب ملک الشعرای بهار مدیر روزنامه نوبهار. فرخی یزدی دهن دوخته مدیر روزنامه طوفان مراد است .جاوید یادشان

3-سوارجنگلی سردارجنگل است

4-همان بیت پنجم اشرف منظورقلم طنازشیرین سخن اشرف الدین حسینی معروف به نسیم شمال مدیر روزنامه ای به همین نام . دقت فرمائید عمده اهل مطبوعات بوده اند و این رسالت قلم است که بارخواب آلوده گان را بر گرده خود کشد و تاوان البته سزای آن است . روان شادان .

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت 1:20  توسط پیام  |